ایلیا کاکل زری و داداشی

ایلیا کاکل زری و داداشی

وبلاگ شخصی ایلیا بزرگ مرد کوچک

یا علی

                                                

                به وبلاگ فرشته ی ناز من خوش اومدین                 شکلکهای جالب آروین

من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟

یاعلی....

         

   مقدمتان ستاره باران

 

 

 

[ پنجشنبه 19 / 2 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
ایلیا و دانیال

سلام خیلی خوشحالم که بعداز مدتها تونستم بیام وبلاگ . خیلی وقته چیزی ننوشتم واسه همین دگمه های کیبورد رو به سختی پیدا میکنم این روزا مثل برق وباد میگذره الانم که مینویسم ایلیاداره با دانی بازی میکنه و هر از گاهی صدای داداششو در میاره. دوستای وبلاگی هم فعالیتشون مثل من کم شده همه یه جورایی مشغولیتشون زیاد شده شایدم تقصیر گوشی موبایلمونه که مارو اسیر خودش کرده خندونک

میخوام هرچه زودتر برم سراغ عکسای پسرام که کلی بزرگ شدن ماشالله اما قبلش بگم که ایلیا الان 4 سال و هفت ماه و دانی هم یک سالو شش ماهشه  فعلا اونجور که باید همبازی نیستن ومن همش دعا میکنم زودتر باهم همبازی شن ایلیا بعد اینکه داداشش اومده شیطونتر شده دانیالم که دست کمی از داداشش نداره خلاصه کلام تو خونمون همش سرو صدای بچه ها میاد و یک لحظه ارامش نیست البته من عادت کردم چون وقتی بچه ها میخوابن یا جایی میرن بدجور دلتنگشون میشن اقا ایلیا که از تیر ماه مهد نمیره مربیشون گفت یه مدت نرازمش تازده نشه خستهبچه ها دارن خراب کاری میکنن همین الان عصبانیایلیا هر کاری میکنه دانیال دوست داره تکرار کنه اینطور میشه که خونه تا عصر زیرو رو میشه گریهناشکری نیست من راضیم خیلیم این روزارو دوست دارم از خدا صبر میخوام و قدرت که بتونم از پس این مسولیت بربیام این روزا دیگه تکرار نمیشن نمیدونین چقدر شیرینن ایلیا با شیرین زبونیاش و دانیال با مهربونیاش و مثل پنگون راه رفتناش دلمون رو میبره درسته هرروز به خودمون میگیم کم موند دیگه بزرگ میشن اما ته دلمون میدونیم این روزا کنارپسرای کوچولو تکرار شدنی نیستن و باید از هر لحظه شون لذت ببریم

 

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 15 / 4 / 1394 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
helloooooooooooooooooo
[ چهارشنبه 16 / 7 / 1393 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
سال جدید مطلب جدید کلی حرف کلی عکس و خاطره

سلام یه سلام به بلندی فرصتی که نبودم 

سال نو همگی مبارک ایشالا یه سال پر برکت پر از صحت و سلامتی وشادی  برامون باشه 

دلیل دیر اومدنمو که همگی میدونیم یه بچه بزرگ کردنش سخته دو تا بچه واقعا مشکله ...

اما راستش گذشته از سخت بودنش خیلی شیرینه خیلیییییییییییییییییییییییی وقتی میبینی یه بچه معصوم با بوی بهشتی شبا بغلت خوابیده 

وقتی میبینی ایلیا چقدر ناز دادششو نوازش میکنی و میگه داداش بیا بازی کنیم وجودت پر از عشق میشه و 

خدارو شاکر میشی خدایا شکرت 

خدارو شکر همه چی داره خوب پیش میره ایلیا ی ناز مامان بوجود داداشش عادت کرده و این طور که به نظر میرسه خیلی دانبال رو دوست داره پسر مامان کلی قد کشیده و واسه خودش اقایی شده و باشیرین زبونیاش دل همه رو میبره به گوشای داداش میگه نبات وقتی میخواد یه جمله بگه اونقدر بامزه کلمات رو ادا میکنه و شکلشون رو در میاره که ادم میخواد بخورتش کلا عاشق کارتونهای اکشنه ناراحتو شخصیت کارتونای اکشن رو میشناسه متاسفانه 

و اما دانیال خان جوجوی من عزیزدلم خیلی پسر خنده رو وماهییه کلا خیلی کم اذیتم میکنه و شبا هم دو بار واسه شیر بیدار میشه و موقعیکه بیداره خیلی زیاد رو زمین میمونه وبغلی نیستش خیلی اقایی میکنه در حقم بخدا .فقط عادت کرده رو پام بخوابه و اصلا خودش نمیخوابه این روزا همش به من و ایلیا میخنده و یه چیزایی از خودش میگه پسر ماه من ایلیا کوچولوی من  الان نیم ساعته که دست وپا میزنه که برم برش دارم و من فقط چند خط نوشتم انگاری واسه امروزمون کافیه نه 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 7 / 2 / 1393 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
یک ماهه شدن دانیال خان

سلام تند تند مینویسم میرم اخه وقت سرخاروندن ندارم 

اول از همه از دوستای گلم ممنونم بخاطر تبریکاشون 

دوم خیلی روزای سخت اما شیرینیه 

سختی کار بخاطر ایلیاست که یه کوچولو حسودی میکنه کلافه هروقت دانیال رو بغل میکنم میاد و بوسش میکنه اما نه یه بار صد بار بعضی وقتا خسته میشم سرش داد میکشم که بعدا عذاب وجدان میشم اما رفته رفته داره بوجود داداش عادت میکنه واسمون دعا کنین 

پسرای گلم عاشقتونم ایلیای مامان خیلی دوستت دارم قوربون چشمهای مهربونت بشم که اینهمه وابسته ام شدی بوسسسسسسسسسسسسسسسسسس

 

[ دوشنبه 28 / 11 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
دانیال مامان خوش امدی

سلام و صد تا سلام  

ما اومدیم با کلی خبر خوب بلاخره داداشی اومد تو بغلمون ایشالا قدمهای کوچولوش تو زندگیمون مبارک باشه 

پنجشنبه از صبح حالم اصلا خوب نبود همش کمرم درد میکرد مامانم خیلی نگرون بود و کلی اصرار داشت برم خونشون وتنها نباشم خلاصه اون روز با اون حالم همه کارامو کردم و ارایشگاهم رفتم و بعد رفتم خونه مامانم ساعت 1 شب دردم زیاد شد رفتیم بیمارستان ایلیا خان هم رفت خونه دایی سیامک و اصلا بیتابی منو نکرد انگار از خداش بود اما او ن یک ساعتی که کنارش دراز کشیده بود تا بخوابه همش دستمو گرفته بود و میبوسید و زل زده بود تو صورتم دانیال خان هم تو شکمم همش ورجه وورجه میکرد خلاصه رفتیم بیمارستان و اونجا منو بردن اتاق زایمان و ساعت2شب دکتر خیلی مهربونم که تا اخر عمر محبتش یادم نمیره اومد بالا سرم و کلی بهم دلداری داد و ساعت 2:45 دانیالم اومد تو دنیای ما صدای پسرم پخش شد تو اتاق عمل هورررااااااااااااااااااااااااااا اینم عکساش 

ایلیا کوچولو بخداااااااااااااا

ااااااااااااااا برین ادامه مطلب اخه اینجوری نمیشه که 

البته ناگفته نماند که ایلیا وقتی اومد تو اتاق تا منو دادشش رو ببینه:

چشمای درشتش منو و داداش رو دید یکمی بدخلقی کرد هر کسی چیزی میگفت یکی میگفت ای وایی حسودی میکنه یکی میگفت خیلی مواظب باشین یکی میگفت خیلی  زود بود ...تو اون لحظه نه به دردم فکر میکردم نه به دانیال دلم میخواست بلند شم پسرمو بغلم کنم وببوسمش و بهش بگم بزرگترین عشق زندگیم تویی من فقط بخاطر این دانیال رو به دنیا اوردم تااولا پسرم تنها نباشی وهمبازی داشته باشی و بزرگ که شدین مثل دو تا کوه پشت هم  باشین انشالا  حالا بفرمایین...

 

 


ادامه مطلب
[ جمعه 4 / 11 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
شنبه داینال خان میاد

سلام سلام 

سلام برهمگی بلاخره قراره شنبه عمل کنم و دانیال جونم بیاد تو بغلم 

قرار بود یکشنبه برم عمل اما دکترم بعلت تعطیل بودن یه روز زودتر یعنی 28 دی قراره عملم کنه.. این دوماهه اخر بارداری واقعا واسم سخت وطولانی بود ولی بلاخره تموم شد واسه من ونی نی دعا کنین ایشالا بزودی باخبرای خوش میام 

ایلیای ناز مامان خیلی دوستت دارم قدم داداشیت مبارک باشه واسه هرسه مون 

[ پنجشنبه 26 / 10 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
23 روز مانده

سلام پسرکم عزیز دل مامان به اواخر بارداری مامان نزدیک شدیم و لحظه دیدارمون با یه موجود نازنین و یه داداش ناز نزدیک شد 

گل مامان شرمنده که خیلی کم وقت  میکنم بیام پای وبت چون اکثرا خونه مادرمم و وقتی خونه اییم همش دنبال کارای عقب افتاده ام .این روزا حسابی ورم کردم هرکسی میبینتم میگه واییییییییییی چه عوض شدی اخه با اینکه نمک نمیخورم اما حسابی ورم کردم و خوشگل شدم ؟؟؟واسه همین خجالت میکشم جایی برم. بارداری اخراش واقعا سخته نه خواب راحتی داری نه میتونی بشینی خلاصه خیلی سخته واسه من که هر روز یک سال میگذره البته وجود ناز پسرم باعث میشه تحملم بیشتر شه اخه عسلم هر روز میای منو میبوسی و میگی مامان تولده دانیال واسش کادو درست کردم یا میگی مامان داداشم کی میاد دیگه شکمت خیلی بزرگ شده .قوربونت بشم قوربون اون دل مهربونت بشم ایشالا دوتا داداش  گل باهم خیلی خوب کنار میاین و من کنار سه مرد مهربون تمام خستگیام از تنم میره ایشالا ....

عشق مامان دوست داشتن تو با تمام وجود از همه لذت های دنیا شیرینتره خیلی خیلی دوستت دارم  و هر روز علاقه ام بهت بیشتر میشه بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

[ جمعه 6 / 10 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
به تولدت چیزی نمونده

سلام پسرکم عسلکم قوربون اون چشمهای خوشگلت بشم دیگه چیزی به تولدت نمونده بازم تولدت مصادف با ایامه محرمه واسه همین نتونستم اونجور که باید واست جشن بگیرم اما بازم واسه 5 شنبه مهمونای عزیزی قراره بیان تا جشن 3 سالگیت بازم یه خاطره خوب بشه تو اون دل کوچیکت والبوم عکس خاطرات کودکیت ایشالا 

عروسک نازم  تو این چند ماه خیلی عوض شدی و من نمیدونم با اینهمه تغییرچطوری برخورد کنم بعضی از رفتارات واقعا متعجبم میکنه عین اقا پسر 15 ساله ها حرف میزنی صداتو کلفت میکنی و وادای ادم بزرگا رو در میاری ؟.قوربونت بشم من که گاها خیلی هوامو و هوای داداشی رو داری موقع خواب بهم میگی مامان روتو بپوشون داداش سرما نخوره همچنین هر صبح بیدار میشی میگی مامان میخوام داداش رو ببوسم گاها که داری بازی میکنی و با خودت حرف میزنی میگی داداش برو کنار وایسا توپ بهت نخوره و بعد میدوی میای بغلم میکنی میگی مامان داداش کی میاد(عاشق داداش گفتنتم*قلب.عاشق کارتون مرد عنکبوتی و بتمن وبن تن شدی فکر کنم صدبارم بزارم بازم میبینی و سیر نمیشی .وقتی خونه اییم خیلی ارومی ولی موقعی میریم مهمونی دیگه بزرگ و کوچیک حالیت نمیشه اونقدر حرفای قلمبه میزنی و همه جا سزک میکشی گاها خجالت زده ام میکنی اونقدر بدت میاد بخوام ببوسمت یا بغلت کنم میگی من پسر بزرگی شدم نی نی نیستم و عاشق دعواکردن با بابایی همش میخوای تفنگ دستمون بگیریم و با تو بازی کنیم ...از خودمم اگه بخوام بگم تقریبا رسیدم به اوایل ماه هشتم اگه خدا بخواد نی نیمون تا اواخر دی یا اوایل بهمن میاد بغلم ومن همچنان در استرس بسر میبرم استرس از عمل "شب زنده داری" و واکنش ایلیا ؟؟؟؟از بابت نگهداری از بچه ها یه کمی خیالم راحته اخه قراره یه خانمی بیاد کمکم "ایلیا هم تا اخر ابان میره مهد دیگه نمیبرمش اخه واقعا اذیتم میکنه یه روز میگه میرم یه روز میگه امروز تعطیله همچنین لباس پوشیدن و کفش پوشیدنشم یه مشکل بزرگ دیگه ست فعلا عکسی در کار نیست اخه ایلیا اصلااز  عکس گرفتن خوشش نمیاد رفتم بعد تولد با دست پر میام ایشالا تولدت مبارک پسر خوبمممممممممممممممممممممممم 

[ يکشنبه 26 / 8 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
عید قربان مبارک

 

سلام عید قربان همگیتون مبارک 

ایلیای ناز من عید توهم مبارک گل مامان خیلی دوستت دارم  پسر گلم خیلی چیزا میخوام درموردت بنویسم اینکه هرجا میبرمت مغازه یا رستوران قبل من قیمت میپرسی یا بلند میگی خانییییییم یا عمووووووووو فلان چیز رو دارین ؟ چرا ندارین؟ نمیدونم این زیاد اجتماعی بودنت به کی رفته شاید به بابایی اخه من و بابات کلا کم حرفیم .عشق لیمو شیرین داری (ییمو شیرین) شبا بهم میگی مامان روتو بپوشون نی نیمون سرما نخوره اصلا خیلی مواظبی که پات به شکمم نخوره وقتی بازی میکنیم خودم تعجب میکنم که چجوری خودتو کنترل میکنی وهواموداری .خیلی ذوق میکنی وقتی در مورد تولدت میگم واینکه قراره واست تولد بگیرم و خونمون مهمون بیاد اخه من خیلی وقته نتونستم کسی رو دعوت کنم شوهرمم اجازه نمیده مهمون دعوت کنم میگه همه تو رو درک میکنن و کسی ازت انتظاری نداره ایشالا که اینطور باشه عزیز دلم الان 5:30 صبحه من بازم بد خواب شدم تو مثل یه گل ناز رو تختت خوابیدی همه میگن قبل اینکه اون یکی دادشی بیاد اتاقت رو جدا کنم اما دلم راضی نمیشه در مورد نینی کوچولومون هم بگم خیلی پسر خوبیه اصلا اذیتم نمیکنه شبا یه کم تکون میخوره اخه من کلا از وقتی باردارم تحرکم زیاد شده اصلا نمیتونم بیکار بشینم در مورد اسمشم هنوز تصمیمون قطعی نشده من خیلی دوست داشتم اسم پسرم اریا باشه اما باباش از دانیال که اونم خودم انتخاب کردم خوشش میاد شما چی ؟

[ چهارشنبه 24 / 7 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
سلام و خبرای خوش

سلام  من برگشتم بعداز یه غیبت خیلی طولانی 

اومدم اما با دست پر اومدم پراز خبرای خوب ؟؟؟ (ایشالا) اقا ایلیا بزودی داداشی میشه و صاحب یه داداش کوچولو  راستش همیشه دلم میخواست بچه هام باهم بزرگ شن و تنها نمونن .......................................اما  خیلی شوکه شدم وقتی فهمیدم نینیم بازم پسره چون همش فکر میکردم نینیم دختره ...اما حالا که خوب فکر میکنم میبینم بزرگ کردن دوتا همجنس اسونتره هم اینکه ایلیا تنها نمیمونه .ویه داداش کوچولو داره که میتونن باهم بازی کنن برن مدرسه دوچرخه سواری و..... دوتا پسر گل هورااااا 

               

واما بگم از ایلیای نازم که هرروز عشقم بهش بزرگتر میشه گل پسر مهربونم از وقتی فهمیده مامان نینی داره هر روز میاد شکمم رو میبوسه ومیگه داداشی بیا و این کارش خیالمو راحت میکنه که فعلا حسودی در کار نیست همش میگه داداشی بیاد سوار دوچرخه میکنم و میزارم روی پام تا بخوابه تا ببینیم بعدا؟؟؟ چون این موضوع خیلی منو مضطرب میکنه که مبادا نتونم مثل قبل به ایلیا توجه کنم یا اینکه سازشی بین پسرا م نباشه خدا خودش بدادم برسه خیلی نگرانم .

                                

اما وروجکم خیلی شیطون شده بازم همون مشکل قبلیش  سرجاشه که خیلی اذیتم میکنه هر جا میریم دلش میخواد بمونه و باگریه و زور میارمش خونه جالبه وقتی میخواییم بریم بیرون بازم بازور میبرمش نمیدونم باهاش چیکار کنم خیلی اذیت میشم اصلا تحمل گریه هاشو ندارم ؟؟؟

خوب دیگه فرصتم تموم شد تا بعد باییییییییییییییییی

ایلیا وایهان. ایهان عاشق ایلیاست اما پسرمن نمیدونم چرا حسودی میکنه و اصلا باهاش راه نمیاد

 

 

 

 همه لواشکی که درست کرده بودم رو دوتایی خوردیم به به

 

ایلیا نی نی شده 

 

شب اومده رو کاناپه خوابیده وچراغارو هم روشن کرده قوربونش بشم من

[ شنبه 16 / 6 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
مشهدی ایلیا خان

سلام  سلامی یه گرمی روزای گرم تابستون

ما برگشتیم طبق معمول با تاخیر طولانی این روزااونقدر زود زود میان و میرن که اصلا وقت نمیکنم بیام پای نت هر موقع که میام تند تند به وبلاگ دوستای گلم سر میزنم و تا میخوام چیزی بنویسم میبینم ای بابا اقا ایلیا صدام میکنه یا داره شیطونی میکنه خلاصه شرمنده ام بخدا.

پسر گلم فکر کنم شیطنتت ده برابر شده یا هم صد برابر اصلا یه جا بند نیستی همش میخوای به همه چی کنجکاوی کنی و بیخیال مامان شی و هر جا دوست داری تنها بری؟؟؟  تقریبا یه ماه پیش اقا ایلیا همراه مامان وبابا راهی مشهد مقدس شد و ایلیای ماهم مشهدی شد خیلی سفر خوبی بود واقعا یه اب و هوای جدید تو روحیمون خیلی موثر بود خیلی هم بهمون خوش گذشت من خیلی از شهر مشهد مقدس و مردمش خوشم میاد خیلی خونگرمن. به  اقا ایلیا اونقدر خوش گذشته بود که با اینکه یه ماهی میشه اومدیم گاها میگه ماما بریم اطاق (هتل) بریم مشهد 

این روزاهم اقا ایلیا صبح که از خواب پا میشه میره خونه مامان جون تا شب و شب خسته و خواب الود برمیگرده خونه البته باز هم با اخم وگریه که نریم اخه ایلیا عادتشه هر جا میریم دوست داره بمونه اونجا قبلنا بدون منم میموند اما الان اصرار میکنه منم بمونم منم از این اخلاقش کلافه شدم نمیدونم چکار کنم وقتی میبرمش پارک دست منو ول میکنه و میدوه انگار نه انگار هر چقدر باهاش صحبت میکنم گوش نمیده فکر میکنه همه مردم شهر دوستمونن تو پاساژا میره تو مغازه ها و وسایل رو قیمت میکنه تا من بهش برسم میبینم خودشو تو دل فروشنده جا کرده و داره با اقا یا خانم فروشنده گل میگه و گل میشنوه دیشب خاله جونم دعوتمون کرده بود پارک باور کنین وقتی اومدیم خونه من انگار از دو ماراتن برگشته بودم دیگه حساب کنین ... 

الان اقا ایلیا داره با ای پد من بازی میکنه من با کامپیوترم بابا جونشم با کامپیوتر خودش مشغوله تلوزیونم داره واسه خودش نشون میده خلاصه یه خانواده الکترونیکی شدیم رفت پی کارش 

بازم از بابت عکس کم اوردم اخه ایلیا  تا دوربین میبینه فرار میکنه و میخواد دنبالش کنم فکر میکنه اینم یه بازیه یه بار گفتم وایستا پیش گلها عکس بگیرم رفت ایستاد این جا پیش موتورررررررررررررررررر 

فعلا شب خوش 

[ دوشنبه 10 / 4 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
گل پسرم من تاج سرم من

 

سلام از اونجاییکه عشق موتور سواری داری از بین 20 تا ماشین خوشگل موتور رو انتخاب کردی 

تولد سارینای نازنین

ایلیا از همه بیشتر ذوق کرده چشم درشت منماچ

اینم ملیکای ناز منه که عاشقشم و فکر میکنم یه جورایی شکل ایلیاست البته خوشگلتر 

مامانی با اجازه....قلب

رادینم خاله جون تولدت مبارک عزیزم مهربونم خیلی دوستت دارم قوربون مهربونیات قلبماچ

           

[ سه شنبه 14 / 3 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
قوربونت برم

سلام ووروجکم قوربون صدای نازت بشم که این روزا با سه صدای متفاوت صحبت میکنی گاها صدای مردونه گاها بچگونه وادای نی نی هارو در میاری وبا صدای ناز خودت 

مثل همیشه تند تند اومدم بنویسم و برم اخه تو رفتی پیش بابا لالا کنی  ومن نمیخوام دیرتر از اینا پیشت بیام ...بخدا این روزا سرم اونقدر شلوغه وقت نمیکنم بیام وشیرین کاریاتو بنویسم ولی تو اولین فرصت میام .این روزا بهترین روزای عمرمه کنار تو خیلی خوشحالم باهم دیگه میریم بیرون میریم پارک :مهمونی "عروسی همه جا بامنی مثل یه اقا.من به داشتنت افتخار میکنم راستش بودنت واسم بهونه شده زود زود ببرمت پارک تا هر دو از روزمون لذت ببریم اخه از تو چه پنهون من خودمم عاشق پارک وسرسره و کلا بازی هستم اما خب خودم نمیتونم بازی کنم عوضش از دیدن ذوق تو منم لذت میبرم الهی همیشه خنده رو لبای نازت بشینه  


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 25 / 2 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
پسر بلا

سلام .شب بخیر کوچولوی نازنین اومدم یه خبر بدم وبرم بلاخره پس از 2 سال و 5 ماه مامان تنبل موفق شد شما رو از پوشک بگیره وبابا رو از یه خرج اضافه نجات بده بزنم به تخته گل پسری 2 روزه هر بار جیش داری خودت میگی مامان ببردستشویی .و این مرحله هم با موفقیت انجام شد مرسی گلم 

البته ناگفته نماند بابا خیلی واسم سخت میگرفت و قسمم میداد اصلا بدون پوشک نزارمت  تا مبادا کار خرابی کنی تو خونه نگرانمنم موقعیکه بابات خونه نبود ازادت میزاشتم خیال باطلو تو این مدت بهم ثابت شد تا بچه رو باز نزاری(بدون پوشک) امکان نداره بگه شاید دیر شد اما بلاخره یه تجربه مهم واسم شد ایشالا تو بعدی .....

[ پنجشنبه 19 / 2 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
شازده کوچولو

سلام عزیز دلم این چندمین پستیه که میخوام بزارم اما نمیتونم اخه هربار که ازت مینویسم وعکساتو میزارم تا بخوام ارسالش کنم ده بار از جام بلند میشم و میام کنارت یاهم شما میای و کامپیوتررو میبندی و همه نوشته هام پاک میشه

الانم مثل یه فرشته ناز لالا کردی و من فرصت کردم بیام پای نت بیرون بارون اندکی میباره چیزی که همه مردم انتظارشو میکشیدن خداکنه همینطور بباره تا زمین تشنه سیراب بشه و درختا جون بگیرن 

چند روز قبل بردمت ارایشگاه مبارکت باشه گلم 

اینم موتور یه اقای مهربون بود که اجازه داد سوارش شی و عکس بگیری 

 

 

[ يکشنبه 15 / 2 / 1392 ] [ ] [ مامان ایلیا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد