ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

ایلیا کاکل زری و داداشی

دل نوشته های یه فرشته

                     سلام مامانی  صبح که از خواب پامیشم اگه توکنارم باشی لبخند میزنم وگرنه یکم ادای گریه کردن در میارم  تا توبیای پیشم .بعد اینکه دستو صورتمو میشوری میبری اتاقم پوشکم  رو عوض کنی  ومن اصلا دوست ندارم اخه من دیگه بزرگ شدم دوست ندارم پوشک تنم باشه بعد میذاریم رو صندلی غذا و بهم ماست و دوشاب میدی با انگور بعد  تلوزیون رو روشن میکنی به من میگی ایلیا کایلو وووووووو       من دوست دارم بغلت باشم و اروم با دستام از پشتت بزنم مثل خودت که هر وقت میخوای منو بخوابون...
28 مهر 1390

بیماری مادر وپسر

                       سلام گل پسرم دیروز چه روز سختی بود واسه هر سه مون اخه خوشگلم بازم مریض شده بودی .دیشب فکر کنم ٥٠ بار بیدار شدی  بهت شیر میدادم تا میذاشتمت جای خودت بیدار میشدی اخر سر کلافه شدم وخوابم پرید ساعت ٥ صبح فهمیدم پیشونیت داغه داغه  و هر لحظه داری بدتر میشی تب بر بهت دادم یه ذره خوابیدی  البته بغل من. بعد بیدار  که شدیم نگذاشتی مامان هیچ کاری کنه اخه تا میذاشتمت زمین گریه میکردی از شانس بد  منم مریض بودم و بازم از بد شانسی شکمم شدیدا درد میکرد درد امونم رو بریده بو...
28 مهر 1390

عکسای 5 ماهگی

سلام بلاخره ایلیای من خوب شدش و شب زنده داری ما نتیجه داد گل پسرم پنجمین دندونشم در اورد   این روزا ایلیا جسابی شیطون شده وقتی صدای اهنگ می اد زودی دست میزنه و میرقصه .جارو میکشه  فقط دلش میخواد پشت پیانو بشینه و اهنگ بزنه به زور از پشت پیانو میارمش دیروز که داشتم عکسای  کامپیوتر خاله رو نگاه میکردم این عکسای خوشگلو دیدم گفتم حیفه نذارمشون تو وب .یادش بخیر ایلیا چقدر اروم بودچقدر راحت میشد ازش عکس گرفت خاله مرسی                                    &n...
27 مهر 1390

یه روز شیرین

ایلیا منیم بالامدی ایلیا منیم گولومدی ایلیا منیم نازیمدی سلام عزیزم میخوام در مورد امروزمون برات بگم که وقتی خونه ایم اکثرا همین طوری سپری میشه صبح ساعت 9 بیدار شدیم با هم صبحونه خوردیم بعد من یه ذره کارای خونه رو انجام دادم بعدش دوباره تو رو خوابوندم اخه خوابت ناقص شده بود و بی تابی میکردی همش نیم ساعت خوابیدی.بعد  باهم ناهار خوردیم رفتیم حموم من اون لباس سفیده که اون بالاس رو پوشوندم تنت اخه نه اینکه یه ذره هزار ماشالله درشتین جنابعالی .گفتم لاقل یه عکس ازت داشته باشم بعد دیدم خودت رو پاهات بلند شدی و ایستادی گفتم الان وقتشه و  دوباره ازت عکس گرفتم اخه این روزا عکس گرفتن ازت مکافاته  یا دوربین رو نگا نمی...
26 مهر 1390

مامان جون زودی برگرد

سلام امروز سرمون خیلی شلوغ بود اخه مامان جونینا رفتن مشهد ما هم با خاله سیما رفته بودیم بدرقشون .راستش من زیاد به مامانم وابسته ام نمیدونم این یه هفته رو چه جوری تحمل کنم اصلا دلم نمیخواست ازش جدا شم    مامان جون نیت کرده خاله سیمام یه نی نی سالم بیاره با هم بریم پابوس اقا. ایشالا  فکر کنم دسته جمعی خیلی خوش بگذره شام هم عمه جون دعوتمون کرده بود  اخه اونم  گل پسرش یه ذره شیطون بلاست و با بچه کوچیک حسابی خودشو تو زحمت انداخته بود دستش درد نکنه ...
26 مهر 1390