ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

ایلیا کاکل زری و داداشی

عزیز دلم

خدایا دیشب  پنهانی برای چندمین بار به تو از دست گل پسر شکایت کردم اخه گل پسرم  الان کم مونده یک سالش بشه ولی تا حالا نشده زودتر از 12 بخوابه منم که خوابم میاد اصلا نمیتونم بدخلقیاشو تحمل کنم چشمام میره بهت گفتم میخوام شبا کمی زودتر از من بخوابه تا من بتونم کارای عقب مونده مو انجام بدم امشب عزیزم 11 خوابیده خدایا شکرت                     منم الان وقت کردم دوباره بیام به وبلاگ وبنویسم از لحظها ی که گذشت و خاطره شد تا یادمون نرود امروز خودت دو قدم بر داشتی من وبابا هر کدوم میگفتیم من تمرینش دادم وخیلی ذوق زده شدیم خدا کنه امشب...
16 آبان 1390

غم بزرگ

سلام الان که دارم مینویسم ٤ ساعت از بزرکترین غم زندگیمان میگذره اخه مادر بزرگ بابات به رحمت خدا رفته زنیکه من عاشقش بودم سرم از بس گریه کردم داره میترکه اصلا نمیتونم قبول کنم دیگه کنارمون نیست صداش هنوز توگوشمه که همش میگفت الیا اخه یه دفعه چرا باید اینطور میشد خدا یا ناشکری نمیکنم ولی کاش اجازه میدادی یه بار دیگه اون صورت ماهش رو میدیدم با راخر که جمعه دیدمش ٣ دفعه صورتشو بوسیدم الان کجاست چیکار میکنه دلم از الان براش تنگ شده همش دلش میخواست بابک ببرتشون کرمانشاه ازم چند بار پرسید نمیرین نمیدونم از این پس چطور به نبودنش عادت میکنیم
11 آبان 1390

قدمهای طلایی

سلام  5 شنبه با بابات رفتیم برات کفش خریدیم اونم چه کفشای خوشگلی من ارزو میکردم کاش پاهام مثل پاهای تو کوچولو بود خودم پام میکردم اخه منو بابا منتظر اولین قدمای خوشگلمون هستیم کفش گرفتیم تا تو تشویق بشی بتونی رو پاهای کوچولو وایستی مامان و بابا هر دو قبل 1 سالگی تونستن راه برن ولی شما گل پسر یه ذره تنبلی دوست داری همش بغل باشی این روزا تا میذارمت زمین دادت بلند میشه عزیزم نمیذاری من هیچکاری بکنم دیروزهم رفته بودیم ده خونه ی مادر بزرگ بابا اونا تو رو خیلی دوست دارن خصوصا بابا کد خدا ولی تو هر کاری کردیم بغلش نرفتی که نرفتی هوا این روزا خیلی سرد شده  من از ترس اینکه سرما نخوری هیچ جا نمیرم به امتحانای دانشگاهم کم مونده و...
7 آبان 1390