ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

ایلیا کاکل زری و داداشی

میوه های زمستون

سلام پاییزه ای پاییزه برگ درخت میریزه              هوا شده کمی سرد       روی زمین پراز برگ امسال از اون سالهاست که معلومه زمستون سردی خواهد داشت مثل گذشته ها. هوا اکثرا ابری و بارانیه وروی زمین پر شده از برگهای رنگارنگ که هر کدوم از رنگا زیبایی خاصی به طبیعت داده طوریکه ادم از دیدن مناظرزیبا سیر نمیشه  من بازم یاد بچگیام افتادم همگی دراین هوای سرد توی یه اتاق گرم کنار هم مینشستیم و سر اینکه کی پیش شوفار میشینه اکثرا دعوا بود . مامانم لبومیپخت و بو ی لبو همه رو مست میکرد قصه امشب ما از لبو شروع شد اخه بابا لبو گرفته بود وبوی خوبش توخو...
23 آبان 1390

جیک جیک

سلام گل پسرم  میخوام باهات دردو دل کنم اخه میدونم تو وورجکه ماما شبا یواشکی میای وبلاگت رو میخونی     میدونی از کجا فهمیدم اخه هر چی ازت مینویسم فرداش برعکسش رو انجام میدی این روزا خیلی شیطون شدی مثلا خاله ی بابا از مکه اومده بود خونشون حسابی شلوغ بود ومن یه لحظه ازت غافل میشدم جنابعالی میرفتی سراغ شکستن ظرفای خاله جون نذاشتی ماما یه دقیقه با ارامش بشینه اخر سر هم افتادی و همه رو نگران کردی ولی خدارو شکر چیزیت نشد این روزا تا یه غریبه میبینی زود میزنی زیر گریه و سریع میدوی میای بغل من عاشق قاشقی همش یه قاشق چوبی دستته وداری روی یه چیزی میکوبی و همچنین جدیدا دوست داری خودت غذا بخوری با لیوان اب میخوری از م...
21 آبان 1390

عید قربان مبارک

                      سلام بلاخره مراسم تدفین فرشته زمینی تموم شد باورش سخته ولی حقیقت داره اون دیگه بین ما نیست زنی که تو دنیا لنگه نداشت درسته مادر بزرگ من نبود ولی خیلی برام عزیز بود کاش گل پسرم بزرگ بودی و میفهمیدی چه موجود نازنینی بود فردا عید قربانه اول عید قربان تو عزیزم ایشالا  صدو پنجاه ساله شی گلم عیدت مبارک در ضمن ایلیا به همه نی نی های خوشگل این عید وتبریک میگه و واسه سلامتی وخوشبختی همگی دعا میکنه ...
16 آبان 1390

اولین برف امسال

سلام عید همگی مبارک ایام به کام اینجا تو شهر ارومیه داره برف میاد از اون برفایی که تا میخوره زمین اب میشه  یادش بخیر بچه که بودیم تا برف رو میدیدیم خوشحال میشدیم که ممکنه مدرسه تعطیل شه همگی پای تلوزیون مینشستیم واخبار میدیدیم  وتا میشنیدیم فردا مدارس تعطیله از خوشحالی بال در میاوردیم چقدر اسون به همه چی میخندیدیم و خنده هامون از ته دل بود. من و خواهرم و داداشم چون فاصله سنی مون کم بود خیلی با هم بازی میکردیم یادمه یه بار از بس برف باریده بود میشد از بالکن پرید تو حیاط و توی برفا غلت خوردچه ادم برفیای گنده ای با هم درست میکردیم ایلیا جونم تو هم زودتر بزرگ شو تا تو هوای برفی بریم کوچه و ادم برفی درست کنیم دلم لک زده واسه یه ب...
16 آبان 1390