ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

ایلیا کاکل زری و داداشی

ایلیای بازیگوش

1390/7/5 1:46
نویسنده : مامان ایلیا
456 بازدید
اشتراک گذاری

سلام الان که دارم مینویسم سکوتی عجیب تو خونه حاکمه چون شما پدرو پسر خوابید ومن وا مونده  از اینکه امروز چه بر من گذشت و چه زود شب شد در حقیقت چه دیر شب شد .نمیدونم این روزا انگار جادویین انگار اسب زمان میتازه تا تو بزرگ و بزرگ شی .من از یه طرف میخوام هرچه زودتربزرگ شی از یه طرف نمیخوام این دوران شیرین کودکی و نازت رو از دست بدم ولی خودمونیم رفته رفته به شیرینکاریات اضافه میشه باور نمیکنی پس ادامشو ّبخون....

هرجا میرم دنبالم میای و دلت میخواد همش بازی کنیم دوست داری منم مثل خودت چار دستوپا راه برم وتو دنبالم کنی وای امان از دندونات که همه جامو زخمی کردی مامانم دوست داری گازم بگیری و من داد بزنم تو بخندی. تو خونه کشو نمونده تو وارسی نکرده باشی البته اون جاهاییکه دست نازت میرسه و موقعیکه جارو برقی روشنه همش میای میشینی روش و نمیذاری ماما کارش انجان بده

در مورد پیشرفتایی که کردی باید عرض کنم که خودت تنهایی یه چند قدمی میای .هر چی من میگم تو هم یه چیزی شبیه اونو میگی فقط ماما نمیگی البته خودتم موندی به کی ماما بگی به النا که بهت میگه ماما یا به مادر بزرگا که هیچکدوم جز کلمه ماما رو نمیپسندن ولی به نظر من مادر مختص یه نفر که اونم خودت بزرگ شدی میفهمی کی لایق این اسمه ....تا حالا 3 تا ظرف مامان رو شکوندی دستت درد نکنه فدای سرت گلم چون من نباید میذاشتمشون دم دست وای چه زود 1 ساعت گذشت من دیگه باید برم چون صبح میخوام سرحال وقبراق بغلت کنم دوستت دارم گل پسرم وای داره صدات میاد بای

 

فرشته ای به نام مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟..خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین‌ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد،می توانی او را مـادر صدا کنی.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان محمدرضا
5 مهر 90 1:41
سلام به ايلياي خوشگل و مامان عزيزوبلاگ جالبي داريد و اگه دوست داشتين با هم تبادل لينك كنيمايليا رو مي بوسم
مامان ایلیا
5 مهر 90 17:55
هزار ماشاالله به ایلیای شیطون.مامانی چقدر بامزه و شیرین کارای ایلیای گل را نوشتی.واقعا خسته نباشید.