تجربه ترس اقا ایلیا
سلام گل پسرم امروز داشتیم باهم بازی میکردیم من تو اتاق قایم شده بودم تو
دنبالم میگشتی اول رفتی اتاق خودت ولی موندی اونجا هی میگفتی اخ اخ منم هر کاری میکردم بیای اتاق
دنبال من نمیومدی از تلوزیونم صداهای مورد علاقت پخش میشد جوریکه هر بار میشنوی زودی میدوی میری
جلوی تلوزیون ولی این بار نرفتی مونده بودی سرجات وتکون نمیخوردی همش میگفتی اخ اومدم جلوت و بهت نشون دادم کجا قایم شدم بازم نیومدی منم نگرون شدم اومدم پیشت محکم بغلم کردی و با انگشتت ماشین لبایشویی رو که داشت تند تند میچرخید تا اب لباسارو بگیره نشونم دادی نگو گل پسرم ترسیده بودی منم متوجه نبودم باهم تا پایان کار لباسشویی نگاش کردیم و ترست کمتر شد اینم شد ماجرای امروز نقطه سر خط.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


تجربه ترس اقا ایلیا
