ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

ایلیا کاکل زری و داداشی

اولین برف امسال

سلام عید همگی مبارک ایام به کام اینجا تو شهر ارومیه داره برف میاد از اون برفایی که تا میخوره زمین اب میشه  یادش بخیر بچه که بودیم تا برف رو میدیدیم خوشحال میشدیم که ممکنه مدرسه تعطیل شه همگی پای تلوزیون مینشستیم واخبار میدیدیم  وتا میشنیدیم فردا مدارس تعطیله از خوشحالی بال در میاوردیم چقدر اسون به همه چی میخندیدیم و خنده هامون از ته دل بود. من و خواهرم و داداشم چون فاصله سنی مون کم بود خیلی با هم بازی میکردیم یادمه یه بار از بس برف باریده بود میشد از بالکن پرید تو حیاط و توی برفا غلت خوردچه ادم برفیای گنده ای با هم درست میکردیم ایلیا جونم تو هم زودتر بزرگ شو تا تو هوای برفی بریم کوچه و ادم برفی درست کنیم دلم لک زده واسه یه ب...
16 آبان 1390

عزیز دلم

خدایا دیشب  پنهانی برای چندمین بار به تو از دست گل پسر شکایت کردم اخه گل پسرم  الان کم مونده یک سالش بشه ولی تا حالا نشده زودتر از 12 بخوابه منم که خوابم میاد اصلا نمیتونم بدخلقیاشو تحمل کنم چشمام میره بهت گفتم میخوام شبا کمی زودتر از من بخوابه تا من بتونم کارای عقب مونده مو انجام بدم امشب عزیزم 11 خوابیده خدایا شکرت                     منم الان وقت کردم دوباره بیام به وبلاگ وبنویسم از لحظها ی که گذشت و خاطره شد تا یادمون نرود امروز خودت دو قدم بر داشتی من وبابا هر کدوم میگفتیم من تمرینش دادم وخیلی ذوق زده شدیم خدا کنه امشب...
16 آبان 1390

غم بزرگ

سلام الان که دارم مینویسم ٤ ساعت از بزرکترین غم زندگیمان میگذره اخه مادر بزرگ بابات به رحمت خدا رفته زنیکه من عاشقش بودم سرم از بس گریه کردم داره میترکه اصلا نمیتونم قبول کنم دیگه کنارمون نیست صداش هنوز توگوشمه که همش میگفت الیا اخه یه دفعه چرا باید اینطور میشد خدا یا ناشکری نمیکنم ولی کاش اجازه میدادی یه بار دیگه اون صورت ماهش رو میدیدم با راخر که جمعه دیدمش ٣ دفعه صورتشو بوسیدم الان کجاست چیکار میکنه دلم از الان براش تنگ شده همش دلش میخواست بابک ببرتشون کرمانشاه ازم چند بار پرسید نمیرین نمیدونم از این پس چطور به نبودنش عادت میکنیم
11 آبان 1390

قدمهای طلایی

سلام  5 شنبه با بابات رفتیم برات کفش خریدیم اونم چه کفشای خوشگلی من ارزو میکردم کاش پاهام مثل پاهای تو کوچولو بود خودم پام میکردم اخه منو بابا منتظر اولین قدمای خوشگلمون هستیم کفش گرفتیم تا تو تشویق بشی بتونی رو پاهای کوچولو وایستی مامان و بابا هر دو قبل 1 سالگی تونستن راه برن ولی شما گل پسر یه ذره تنبلی دوست داری همش بغل باشی این روزا تا میذارمت زمین دادت بلند میشه عزیزم نمیذاری من هیچکاری بکنم دیروزهم رفته بودیم ده خونه ی مادر بزرگ بابا اونا تو رو خیلی دوست دارن خصوصا بابا کد خدا ولی تو هر کاری کردیم بغلش نرفتی که نرفتی هوا این روزا خیلی سرد شده  من از ترس اینکه سرما نخوری هیچ جا نمیرم به امتحانای دانشگاهم کم مونده و...
7 آبان 1390

شعرهای ازمن در اوردی

اقا ایلیا دستش به هر چیزی میره                                             خسته نمیشه بهمه چی دست میزنه تاتی تاتی با اون پاهای کوچولو                                           به هرگوشه سر  میکشه مامانش داد میزنه &...
7 آبان 1390

مثل یک چشم برهم زدن

سلام کم کم داریم به تولد یک سالگیت نزدیک میشیم 6ماه اول که زندگیت یه ذره واسمون  سخت گذشت. سخت ولی شیرین نمیدونم شاید اولین تجربه من بود  که مادر شدم شاید مامان هیچ وقت شب زنده داری نکشیده بود شاید دلش واسه هیچکی مثل تو نتپیده بود واسه هیچکسی اینهمه نگران نشده بود ولی بلاخره سخت وشیرین تمام شد از 7 ماهگی من عادت کردم شبا 100 بار پاشم وهمدیگرو کم کم بهتر شناختیم یعنی از ماه 7 به بعد همه چی خیلی شیرینه  و زمان واسم خیلی زود گذشت وقتی ازم میپرسن بازم نینی میخوای؟ میگم اگه مثل گل پسرم باشه اره چون واقعا دلم واسه روزای نوزادیت تنگ میشه وقتی دهنتو واسه پیدا کردن شیر تکون میدادی وقتی دستامو با اون دستای کوچولوت میگرفتی وقتی منت...
5 آبان 1390